اپلیکیشن کتاب سبز
کتاب سبز
دانلود کتاب رایگان
موجود در کافه بازار و گوگلی پلی
نصب رایگان
دانلود روزانه بهترین کتاب‌ها در کانال تلگرام کتاب سبز

عضویت در کانال کتاب سبز

اپلیکیش اندروید کتاب سبز منتشر شد

هم اکنون رایگان نصب کنید

موجود در کافه بازار و گوگل پلی

دانلود کتاب آدم برفی

(۰)

پیشنهاد ویژه
گزینه بجیران و اسرار حرمسرای ناصر الدین شاهصداهایی از چرنوبیل؛ تاریخ شفاهی یک فاجعه‌ی اتمیآمادگی جسمانی و استعدادیابی در ورزش ویژه مربیان و ورزشکارانآخرین نامه‌ی معشوقمعجزه سپاسگزاریدوشیزه‌ی مهتابمجموعه سوالات واژگان تافلشب ستارهکلید طلایی شادکامی و کامیابی
جزئیات کتاب
معرفی کتاب

کتاب آدم برفی مجموعه‌ای از 6 داستان کوتاه به قلم علیرضا جهانگیری است که با هم ارتباط دارند. موضوع داستان‌ها روابط انسان‌هاست و فضای غمگینی دارند. اسم داستان‌ها به ترتیب درج در کتاب: یک روز در زمستان، یک دوست جدید شاید، در پارک، برجک، ایستگاه، آدم برفی.

در بخشی از کتاب آدم برفی می‌خوانیم:

ساعت هشت و نیم شب بود. بیرون داشت هنوز برف می‌اومد. قرار بود ساعت هشت برم بیرون، ولی هر چی می‌گشتم نمی‌تونستم دستکشم رو پیدا کنم. یه دلیلش این بود که چراغ اتاقم خاموش بود. دلیل دیگه‌شم این بود که کلاً آدم بی‌نظمی بودم. تنها چیزی که اتاق رو روشن می‌کرد نور قرمز کمرنگی بود که از پنجره داخل می‌اومد. دلم نمی‌خواست چراغ رو روشن کنم. نمی‌خواستم خودم رو توی آینه ببینم. حتی دلم نمی‌خواست دست‌های خودم رو ببینم. واسه همین بود که دنبال دستکشم می‌گشتم. خونه ساکت بود. بقیه‌ توی پذیرایی نشسته بودن و تلویزیون نگاه می‌کردن. ممکن بود این آخرین برف سال باشه. واسه همین می‌خواستم واسه آخرین بار هم که شده برم بیرون و توی برف راه برم.

دستکشم رو که پیدا کردم ساعت حدود نه بود دیگه. تا اونجا که می‌تونستم در اتاق رو آروم باز کردم تا کسی متوجه نشه. ولی تا از اتاق اومدم بیرون مامان برگشت و من رو دید. به لباس‌هایی که پوشیده بودم نگاهی انداخت و گفت: «می‌خوای بری بیرون؟»
گفتم: «آره. میرم یکی دو ساعت تا سر خیابون و برمی‌گردم.»

از وقتی از سربازی برگشته بودم همیشه نگرانم بود. هر ساعت می‌اومد در اتاقم در می‌زد و نگاه می‌کرد ببینه خوبم یا نه. دلم براش می‌سوخت. گفت: «گوشیت رو با خودت ببر. حواست باشه نخوری زمین.» سرم رو تکون دادم و رفتم بیرون. چکمه‌هام رو پوشیدم و آروم از پله‌ها رفتم پایین. نمی‌خواستم خونواده‌‌ی عمو صدای پام رو بشنون. خونه‌شون طبقه‌ی پایین خونه‌ی ما بود. اگه می‌دیدمشون مجبور می‌شدم نیم ساعت به سوال‌هاشون جواب بدم. به‌اندازه‌ی کافی دیر شده بود. در کوچه رو آروم بستم و رفتم بیرون.

کلمات کلیدی: مجموعه داستان کوتاه، داستان کوتاه، دانلود داستان کوتاه، دانلود مجموعه داستان، مجموعه داستان، داستان ایرانی، دانلود داستان ایرانی، داستان اجتماعی، دانلود داستان اجتماعی، داستان غمگین، دانلود داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان فارسی

ادامه
اپلیکیشن رایگان کتاب سبز را نصب کنید و بیش از ۹۰۰۰ کتاب را همیشه همراه خود داشته باشید. اینجا را کلیک کنید.دانلود کتاب - ۴۷۱ کیلوبایت
کتابراه - دانلود قانونی کتاب
دسترسی آسان به هزاران کتاب، رمان و مجله با اپلیکیشن کتابراه
نصب رایگان
کتاب‌های مرتبط
بیشتر

دانلود کتاب ادکلن تلخ

محمدامین پورحسینقلی

دانلود کتاب شبح

پژمان پروازی

مجموعه کتاب
مجموعه سلامتی بدنپرفروش‌های دی ماهمجموعه حفاظت و امنیتعاشقانه هایی از تاریخ ایران: حمزه سردادورپرفروش‌های کمتر از 5000 توماندار و دسته دارعلیکتابخانه موفقیتستارگان اقبالخوشه‌های خشممجموعه شهروند هوشمند
نظرات
۱۳۹۷/۱۱/۱
عالی بود
برچسب ها
مجموعه داستان کوتاه، داستان کوتاه، دانلود داستان کوتاه، دانلود مجموعه داستان، مجموعه داستان، داستان ایرانی، دانلود داستان ایرانی، داستان اجتماعی، دانلود داستان اجتماعی، داستان غمگین، دانلود داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان فارسی
هزاران کتاب، رمان و مجله همیشه همراه شما
نصب رایگان